خرید بک لینک
حالا از من فقط یه عکس سیاه و سفید مونده. عکسی که زیرش تاریخ تولد و مرگم رو با یه خط فاصله کنار هم نوشتن تا آدمایی که به پایین عکس توجه میکنن در گوش هم پچپچ کنن که:″طفلی خیلی جوون بوده″. جوون بودم، برادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 19 فروردين 1399 ساعت: 0:11

از آخرین باری که دیدمت چند هزار سال میگذره؟ اون موقع رنگ چشمات فندقی بود و تابستونا به پدرت کمک میکردی که سیبا رو از درخت بچینه. وقتی پاییز برمیگشتی مدرسه آفتاب حسابی پوست قشنگتو سوزونده بود. من از هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 18:46

-مرد در پارک میدوید-آقا؟ شما میدانید درد من چیست؟ از چشمهایم نمیخوانید؟ آقا اگر غمهای هرکس بالای سرش نوشته میشد چه؟ شما میتوانید بفهمید وقتی میگویم قلب بیچارهام دارد از جا کنده میشود یعنی چه؟ آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 17:11

ناراحتم. مردنم میآید. بلاگفا اعصابم را بهم ریخته است. طی یک هفته بیست و یک بار مریض شدهام. بیست و هشت روز از آخرین باری که وارد تلگرام و اینستا شدهام میگذرد. احتمالا کراش هایم ازدواج کردهاند یا ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 13:04

عزیزم، دلم برای دوست داشتنت تنگ شده. برای فکر کردن بهت و دیدنت توی خوابای کمرنگم. دارم فکر میکنم که نوشتن یادم رفته چون حتی قبل از تولدم کلمه به کلمه حرفام تو بودی و حالا سکوت سنگین وحشتناکی اینجاست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: يکشنبه 9 تير 1398 ساعت: 13:04

ساعت ده صبح بود که احساس کردم در زندگیات اضافی هستم. مثل کتاب های سال کنکورت و قوطی های خالی نوشابهات که بعدا توسط مادرت راهی سطل زباله میشوند. همه چیز مثل روز روشن بود، باید پایم را از زندگیات بیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

کاش عقب بروی، دوستم نداشته باشی، از من متنفر باشی، یا اصلا سعی کنی که حالت از من بهم بخورد. من آدم خوبی نیستم، من آبروی تمام مونث های دنیا را بردهام، من یک تنه گند زدهام به اقتدار و استقلال زنانه، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

آخر یهروز رفتیم دماش، بش گفتیم: ببخشید، چته؟ گفت: ها؟ چطوری؟ چی؟ با منی؟ گفتیم بابا صاحب حسن در وفا کوش، خودتو نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم، تو که اولی نیستی ولی ارزش نداره. نرفت تو خرجش. هی اونور رو نگا میکرد. فکر کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفریاس؟ نکنه موی ما حالا مد نیست؟ نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم؟ نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده؟ نکنه میخواد قیمتو زیاد کنه؟ نکنه دیوونهس؟ نکنه یهچیزایی هست ما نمیدونیم؟

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

من در این رابطه های مزخرفی ک برای خودم ساختهام دارم ب گا میروم. یعنی احتمالا تقصیر خودم است، اگر از همان چند سال پیش وقتی تا کله سحر به خاطر آن آدمهای عنتر بیدار میماندم که وقتی دورشان خلوت شد بیاینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

مث اینکه باید آرزوی کانورس جدید رو با خودم به گور ببرم.

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

ما با هم دعوایمان شده است. یعنی از نظر من دعوایمان شده وگرنه از نظر تو من به هرچیز مزخرفی زیادی گیر میدهم و اخلاقم گند است و جواب سوالاتت را مثل آدم نمیدهم به خاطر همین تو شروع به قیافه گرفتن میکنی و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

اتفاقی که نباید بیافتد/بیوفتد/بیفتد دارد میفتد/میافتد/میوفتد. با پاهای خودم وارد مسیر نابودی شدهام، یعنی اگر دفعههای پیش وسط راه میفهمیدم که دارم مستقیما به سمت تباهی میروم اینبار با آگاهی کامل خوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: سه شنبه 9 بهمن 1397 ساعت: 16:24

انگار بعد یه مسافرت مزخرف برگشتم خونه .

برچسب: خونمون, نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:06

ما شانس نداشتیم از اولشماصن هیچکی جرئت نکرد اسممونو بلند صدا بزنه ، اصن ما ذوق نکردیم از اینکه بپرسن ازش که ببخشید جناب اسمش چیه ؟ اونم اسم ما رو با صدای بلند بگه . اصن ما هیچوقت معشوقه نبودیم ما فقط عاشق بودیم البته عاشق خالی که نه کاش اصن خالی بود ما همزمان هم عاشق بودیم هم بدبخت هم غمگین هم آواره هم سرگردونحقمون این بود ؟ نبود دیگه ، اسم ما باید بلند صدا زده میشد که همه بشناسناصلا رو دلمون مونادامه مطلب

برچسب: قسمت,ماجرا, نویسنده: بهار مهدوی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 19:06

صفحه بندی