ما با هم دعوایمان شده است. یعنی از نظر من دعوایمان شده وگرنه از نظر تو من به هرچیز مزخرفی زیادی گیر میدهم و اخلاقم گند است و جواب سوالاتت را مثل آدم نمیدهم به خاطر همین تو شروع به قیافه گرفتن میکنی و این اخلاقت روزگار من را سیاه کرده است، هی باید از خودم بپرسم حالا چه غلطی بکنم که برگردی به تنظیمات کارخانهات؟ هرچند تنظیمات کارخانهات هم چنگی به دل نمیزند و باید کاری کنم که برگردی به تنظیماتی که قبل از تولد مسیح داشتی. در این میان مجبورم غلط های بسیاری بکنم تا از دلت دربیاورم، اما تو نمیبینی، تو چشمانت را روی زحماتم میبندی و گند میزنی به حال و روزم و من را مقصر تمام جنایاتی که روی زمین رخ میدهد جلوه میدهی و با دلایل منطقیات موهایم را سفید میکنی.
هربار که قیافه میگیری من سالها پیر میشویم و تو بالاخره یک روز میروی سراغ یکی که خیلی جوان تر از من است و جواب سوالاتت را با دقت میدهد و پدرت را با ناز کردنهایش در میآورد. آن عنتر احتمالا موهایش بلند است، پاشنه کفش هایش بلند است، بختش هم بلند است. خدا لعنتش کند. من اینجا دارد دهانم سرویس میشود و تو از ساعت هفت آنلاین نشدهای، البته نه به خاطر اینکه دعوایمان شده چون تو به هیچ جایت نیست پس معلوم نیست چه غلطی میکنی و کجایی و من هم نمیخواهم سراغت را بگیرم چون به من برخورده است، حتی یادم نیست که چرا و به چه دلیل به من برخورده است فقط میدانم که از دستت ناراحتم و تو هم از دستم ناراحتی و ما افتضاح ترین رابطه تمام ادوار را داریم.
من حین نوشتن این کلمهها چهل هزار بار لست سینت را چک کردم و هنوز همان هفت نحس است به خاطر همین مجبورم تمام حرصم را سر این کیبورد فلک زده خالی کنم تا سر و کلهات پیدا شود، اما بازهم نمیتوانم حرصم را سر تو خالی کنم چون تو با سه عدد پوکر فیس سر و تهش را هم میآوری و من احساس میکنم مزاحمم، بله مشکل همین است، من احساس میکنم مزاحمم و تو میگویی که چرت نگویم چون مزاحم نیستم و برعکس مراحم ترین آدم زندگیات هستم و من خفه میشوم و به نظر میرسد که باورم شده است اما نه، به قول ابوطالب من بچه تیزی هستم و هرچیزی را باور نمیکنم و از آن به بعد آنقدر حس هایم را درون خودم میریزم تا بمیرم و تو مجبوری به جنازهام بقبولانی (شت) که مزاحمت نیست و جنازهام به تو پوزخند خواهد زد و تمام حرفهایمان که به خاطر تو ناتمام ماند را در فرق سرت میکوبد. آن موقع دیگر برای پشیمانی دیر است و من از دست کارهایت دق کردهام.
حرفهایم دارد تمام میشود، یعنی بهتر است تمام شود چون چرت و پرت گویی را به مرحله بدی رساندهام اما تو هنوز آنلاین نشدهای و من جلوی خودم را میگیرم تا این پست طولانی تر از این نشود ولی باید یک پست را به یک سری حس دیگر که درموردت دارم و تو درموردم داری اختصاص بدهم و هرچند تو یک بیشعوری اما من از اعماق قلبم دوستت دارم و میخواهم بروم گریه کنم، موهایم را بلند کنم (چرت میگویم) و کفش پاشنه بلند بخرم (کمی بیشتر چرت میگویم) اما درمورد بختم کاری از دستم برنمیآید.
برچسب:
نویسنده: بهار مهدوی